|
به يک دوست ارسال کنيد |
|
|
جدال با دوست
نامه ى سرگشاده ى اسماعيل خويى به دكتر باقر پرهام
دوست دانا و ديرينم.
دكتر باقرجان پرهام:
درود بر تو،
پس از بيش از چهل سال آشنايى، كه از دوره ى دانشجويى مان در دانشسراى عالى ى تهران آغاز شد و در سال هاى همكار بودن مان در هيات دبيران كانون نويسندگان ايران (در ايران) به اوج دوستى، همسخنى و همدلى، رسيد. اكنون براى من به راستى درد آور و دريغ انگيز است كه مى بينم روزگار دارد مرا به رويارويى ى انديشگى با تو مى كشاند. اما، خوب، روزگار است ديگر. و چاره نيست. من تورا همچنان دوست مى دارم، اما حقيقت را و مردم را و مردم سالارى را از تو بسى بيشتر. و، پس، به ناگزير مى روم سر سطر.
و بگذار، بى پرده، بگويم:
مى گويند: دكتر با قر پرهام، پس از بيش از بيست و سه سال خاموشى ى عافيت جويانه در برابر آخوندهاى خون آشام، چون يك سلطنت طلب است، اكنون، كه به ميدان نبرد با اين دينوسورهاى مردمخوار مى شتابد.
و، نه، خواهش مى كنم از كوره در نرو.
دست كم، نه هنوز!
من اين را نمى گويم.
من مى گويم، اما، چيزكى بايد باشد تا مردم، بر بنياد آن يا به بهانه آن، چيزها بگويند.
و چيست آن “چيزك”؟
آهنگ گفتار تو :
كه، در سخن گفتن با جمهورى خواهان، تند و سرزنشگر و پرخاشجو مى شود و، در سخن گفتن از سلطنت طلبان، نرم و نوازشگر و همدلانه.
انگار از جمهورى خواهان چيزى طلبكار باشى و به سلطنت طلبان چيزها بدهكار!
انگار مدعى العموم جمهورى خواهان باشى و وكيل مدافع سلطنت طلبان!
و چيست كه چنين انگاره اى را در من برمى انگيزد؟
همه ى نوشته ها و گفتارهايت در دو سه ماه گذشته:
كه، بدبختانه، همه شان را در اينجا نمى توانم بياورم. و، تا اين مثنوى هفتاد من كاغذ نشود، ناگزيرم به گفتاوردهايى ازت بسنده كنم.
بفرما:
آقاى دكتر حاج سيد جوادى، چون يك جمهورى خواه، در تاريخ نوزده دى ۱۳۸۱، در تارنماى “ايران امروز”، به خود اجازه داده است كه “گفتار ، تو ، در بنياد اسماعيل خويى، در آتلانتا،” را ـ به گفته خودت ـ “ چيزى جز هموار كردن راه رسيدن دوباره ى خانواده ى پهلوى به قدرت سياسى در ايران، ارزيابى نكند. يا، درست تر بگويم، و به گفته خودش: “ خطابه ى آقاى باقر پرهام ... زير عنوان، سخنى در باب رفراندم و براى ثبت در تاريخ، را ... اعلام حضور نوعى از جريان روشنفكرى ى مخالف رژيم خودكامه ولايت فقيه در كنار بازماندگان سلطنت پهلوى “ بشناسد.
و ببين تو با چالشگر پير و دليرى كه دست كم دو دهه پيش از خودت با دستگاه خلافت مردمخوار و فرهنگ ستيز و آزادى كش آخوندى جانانه رويارويى كرده است چگونه برخورد مى كنى:
“ از خودم پرسيدم ... آيا خودشان ، يعنى آقاى حاج سيد جوادى ، در بخش اعظم آن دوران ، يعنى در دوران ـ به گفته آقاى حاج سيد جوادى ـ “ سلطنت مطلقه و خودكامه” و “رژيم پليسى و خفقان و سركوب” ، چه مى كرد و به چه فعاليت هايى مشغول بود؟ مگر در آن ايامى كه روح الله خمينى علم مخالفت با محمد رضا شاه بر افراشت و به زودى تا جايى پيش رفت كه خواستار براندازى ى سلطنت او شد، آقاى حاج سيد جوادى فعالانه در كنار وى بود، يا سرگرم فعاليت در مطبوعاتى كه به گفته خود ايشان نمى توانست از حكم كلى ى “اسارت” و “اختناق” و “رژيم پليسى” بركنار بماند؟ آن همكارى هاى عادى ى مطبوعاتى ـ و قضاياى ديگر ـ با اين حد از نوحه خوانى بر بيداد و ستم و اختناق پليسى در همان رژيم چه نسبتى مى تواند داشته باشد؟ “
“ ـ و قضاياى ديگر” ؟!
ـ كدام قضاياى ديگر ؟!
من به اين مى گويم “گمان پراكنى” يا “ظن آفرينى”: همان كه به زبان آخوندى مى شود “القاء شبهه”:
كه برد و كاركرد آن را ـ خودت هم خوب مى دانى، باقر جان! ـ به هيچ روى كمتر نمى كنى كه هيچ، بسى بيشتر هم مى كنى، با افزودن اين كه: “اما بزودى ديدم كه طرح مساله از اين زاويه و مقايسه ى گذشته ى آقاى حاج سيد جوادى با دعاوى ى امروز وى، در واقع، پرداختن به همان دعواهاى حيدرى و نعمتى ست كه بايد از آن پرهيز كرد.” در اين شيوه از سخن گفتن سفسطه ى ويژه اى در كار است كه من آن را ـ تا خودت نام رساترى بر آن ننهاده باشى ـ “سفسطه ى گفتن در نگفتن” مى نامم: سفسطه اى كه هم دادستانان و هم وكيلان مدافع در دادگاه ها به كارش مى گيرند و، در پيشگيرى از آن، از رئيسان دادگاه نيز هيچ كارى بر نمى آيد.
وگيل مدافع يا دادستان: ـ “گذشته ى متهم آلوده است به كارهاى زشت و شرم آورى كه ...” يا “گذشته نشان داده است كه ...”
يا دادستان وكيل مدافع: ـ “اعتراض دارم. قرار بود به گذشته ها، در اين دادرسى، كارى نداشته باشيم.”
رئيس دادگاه: ـ “اعتراض پذيرفته است:”
من، البته، نمى پذيرم كه هرگونه سخن گفتن از “گذشته” ى اين يا آن كس لزوما” “بازگشتن به ... دعواهاى حيدرى ـ نعمتى” باشد. پرداختن به اين نكته را، اما، بايد بگذارم براى پس از اين.
حاليا، مى خواهم اَزَت بپرسم كه مگر داشتن “همكارى هاى عادى” ـ و ، شگفتا! خودت هم مى گويى “همكارى هاى عادى” ـ با مطبوعات در زمانِ شاه به معناى سرسپرده بودن يا كنار آمده بودن يا همدست بودن با “سلطنتِ خودكامه” و “رژيمِ پليسى” بود؟! فعاليتِ عادى ى مطبوعاتى مى توانست، و مى تواند، سرپوشى باشد بر كارهاى ديگرى. فراموش كرده اى آيا كه خسرو گلسرخى نيز با مطبوعات در زمان شاه “همكارى هاى عادى” داشت ؟ همچنان كه رحمان هاتفى، و بسيارى ديگر هم؟ از جمله خودم، و خودت؟ اين كار را، اگر بد مى بود ـ به گفته حافظ ـ “بهتر آن بود كه مطلق نكنيم”؛ چرا كه كم و زيادش در گوهرة آن تفاوتى پديد نمى آورد. و، تازه، همكارى هاى دكتر حاج سيد جوادى با مطبوعات به زمانِ شاه ـ كه همه شان هم، البته و لزومأ، آريامهرى نبودند ـ هميشه انگار خيلى هم “عادى” نبوده است؛ وگرنه نام او در فهرستِ ممنوع القلم هاى ساواكِ آريامهرى نمى آمد ـ و، از همه ى اينها گذشته، گذشته انديشگى ى او را چه به انديشه ورزى هاى كنونى ى او؟ مگر او يك فيلسوف است و تو به نقدِ زير و بم ها يا چگونگى ى شكل گرفتنِ دستگاهِ انديشگى ى او نشسته اى؟
و، با اين همه، در رويارو شدن با آقاى حاج سيد جوادى، هنوز انگار در آغازِ كارى: و، يعنى كه، انگار در نقش هاى دوگانه اى كه براى خود پذيرفته اى، در مدعى العموم بودن براى جمهوريخواهان و ـ به ويژه .ـ در وكيل مدافع بودن براى سلطنت طلبان، هنوز چندان به دلاسودگى و با اطمينان به خود جا نيافتاده اى. در پاسخ نوشتن به دكتر حسين جان باقرزاده است كه رداى اين هر دو نقش را بر دوشِ هوش وبينشِ خويش چنان برازنده و، يعنى كه، خودت را در اين هر دو نقش چندان بر حق مى يابى كه دست و دلت ديگر هيچ نمى لرزد در ـ يا از ـ يورش بردن به جمهورى خواهان و دفاع كردن از سلطنت طلبان.
ناگزيرم نزديك به دو صفحه اى از نوشته ات با عنوان “گرمسلمانى از اين است كه حافظ دارد، واى اگر از پسِ امروز بُوَد فردايى” را، كه در تارنماى “ايران و جهان”، روز سه شنبه چندم بهمن ۱۳۸۱ آمده است، در اينجا بياورم: تا هيچ كس گمان نكند كه من دارم ـ و دور باد از من چنين كارى ـ به تو تهمت مى زنم، يا كه حرفى در دهانت مى گذارم، يا ـ با واژه هاى خودت در همين نوشته بگويم ـ “بخشى از سخن” ات را “از متن” بيرون مى كشم و “معناى ديگرى به آن” مى دهم.
مى گويى:
“ آقاى باقرزاده، در مقاله ى ۸ بهمن ۱۳۸۱، دوباره برگشته اند به دعواهاى حيدرى و نعمتى و تكرار اين مطلب كه عنوان كردن يك ائتلاف وسيع ملى با شركت همه ى نيروهاى سياسى از سوى رضا پهلوى از ديد بسيارى از جمهورى خواهان حكايت از يك توطئه مى كند. ايشان از همه ى آنچه در ميثاق با مردم آمده است فقط به اين نقل جمله بسنده كرده اند كه شاه ... مظهر وحدت ملى و تداوم بخش هويت تاريخى و نماد يگانگى مردم در دفاع از استقلال و تماميت ارضى كشور است، و گفته اند كه اين جمله بربدگمانى ها مى افزايد”.
من به عنوان شهروندى ايرانى كه مثل آقاى باقرزاده ميثاق با مردم را خوانده ام، از ايشان صميمانه مى پرسم: اين جمله اى كه شما نقل كرده ايد آيا به طور مطلق و در تعريف و تمجيد و ستايش از نظام پادشاهى گفته شده است يا در مقايسه دو نظام پادشاهى مشروطه و جمهورى در صورت تأمين شرايط دموکراتيك در هر دو نظام و به عنوان تعيين يگانه نقشى كه براى پادشاه در يك نظام مشروطه باقى مى ماند؟ رضا پهلوى در ميثاق خويش مى گويد اگر نظام آينده ايران به انتخاب مردم، نظام پادشاهى مشروطه باشد، در چنين نظامى، پادشاه مقامى است كاملا” غيرمسئول و غير مجاز به دخالت در امر حكومت. و تنها مظهر وحدت ملى و تداوم بخش هويت تاريخى و نماد يگانگى مردم در دفاع از استقلال و تماميت ارضى كشور خويش. سؤال من از آقاى باقرزاده اين است: مگر در يك نظام پادشاهى مشروطه نقش ديگرى هم مى شود براى پادشاه تصور كرد؟ و اگر در ميثاق رضا پهلوى گفته شده است كه در صورت انتخاب پادشاهى مشروطه توسط مردم اين پادشاه جز آنچه شما نقل كرده ايد نقش ديگرى نبايد داشته باشد، آيا اين سخن بدان معناست كه رضا پهلوى، شاه، و فقط شاه را مظهر وحدت ملى و تداوم بخش هويت تاريخى و ... مى دانند؟ به چه دليل چنين استنباطى به شما دست داده است؟ از اين گذشته، اگر شما مى خواهيد از ميثاق رضا پهلوى سخنى نقل كنيد چرا به دنباله سخن ايشان توجهى نكرده ايد كه گفته است: اگر مردم به پادشاهى مشروطه رأى بدهند و بدين سان پادشاهى مشروطه مشروعيت مردمى پيدا كند، بايد از هم اكنون در قانون اساسى ايران تدابيرى انديشيده شود كه اين مشروعيت مردمى در تداوم بعدى زير سايه مكانيزم موروثى بودن قرار نگيرد؟ و به صورتى نهادينه شود كه پادشاهى مشروطه هيچگاه خود را از تجديد حمايت مردمى بى نياز نبيند. آيا از اين روشن تر در باب لزوم ايجاد تحول در نهاد پادشاهى مشروطه مى شود سخن گفت؟ آيا شما نظير چنين پيشنهادى را از زبان هيچ كس ديگرى جز ايشان شنيده ايد؟ و شما چه مشكلى داشته ايد كه به اين بخش بسيار مهم از نظرات ايشان در باب پادشاهى مشروطه اشاره نكرده و بر عكس، با برگرفتن بخش ديگرى از سخن ايشان در مورد تنها نقش پادشاه )آن هم نمادين) در يك نظام پادشاهى مشروطه كوشيده ايد همان بخش را از متن جدا كنيد و معناى ديگرى به آن بدهيد؟ از شما كه به آزاديخواهى و دموكرات منشى شهره هستيد آيا واقعا” چنين انتظارى مى رفت؟ بگذريم از اينكه در ميثاق رضا پهلوى نه از سلطنت جانبدارى شده است نه از جمهورى. بلكه داورى قطعى در اين زمينه، چنانكه شما نيز در اين مقاله ۲۴ دى ماه ۱۳۸۱ خودتان در آن تأكيد داشتيد، به عهده مردم ايران گذاشته شده است. آقاى باقرزاده عزيز، به قول ما ايرانى ها شتر سوارى دولا دولا نمى شود. اگر شما معتقد شده ايد كه مبارزه با نظام جمهورى اسلامى به منظور سقوط اين نظام و سپردن كار تعيين سرنوشت به مردم ايران جز با شركت همه نيروهاى آزايخواه به مردم ما ميسر نيست. و اگر مى گوييد در شرايط كنونى: روشنفكران ايرانى به عنوان سخنگوى وجدان عمومى مردم بايد بتوانند آرمانها و آرزوهاى دموتراتيك و آزاديخواهانه مردم ايران را در قالب بيانيه يا منشورى در برابر نيروهاى سياسى جامعه قرار دهند و تحقق آن ها را از آنان بطلبند؟ چرا ديگر قدم به قدم عقب مى نشينيد و در مقاله بعدى حرف مقاله قبلى خودتان را پس مى گيريد و سرانجام به جايى مى رسيد كه از رضا پهلوى مى خواهيد تعهد بسپارد كه چنين و چنان نكند؟ چرا فقط رضا پهلوى بايد تعهد بسپارد؟ چون فرزند پادشاه و به قول شما مظهر سلطنت طلبى است؟ و چون سابقه سلطنت خوب نبوده؟ آيا سابقه جمهورى كذايى فعلى كه شما و همفكرانتان و نيز همه ما در روى كار آوردن اش سهيم بوده ايم به نظر شما و جمهوريخواهانى مثل شما آنقدر درخشان است كه شما نيازى به سپردن تعهد نداريد؟ از اين گذشته، رضا پهلوى اين تعهد را به چه كسى بايد بسپرد؟ به شما به نمايندگى از مردم ايران؟ شما خودتان را نماينده مردم ايران مى دانيد؟ اگر چنين است ديگر چه نيازى به رأى مردم ايران است. رأى شما و همفكران شما براى حل مسئله ايران كافى خواهد بود. در كجاى ميثاق رضا پهلوى، شما بوى اين خطر را استشمام كرده ايد كه قرار است با نيروى قهريه مسلح نظامى )داخلى يا خارجى) ايشان به تخت سلطنت بنشينند؟ و اگر براى اين احساس خطرتان دلايلى در دست داريد، چرا لازم نديده ايد اين دلايل را ارائه دهيد تا مردم ايران بدانند و آگاه باشند؟ تعهد سپردن آقاى رضا پهلوى آيا جلوى چنين خطرى را خواهد گرفت؟ و اگر اصولا” رضا پهلوى يا هر شخص ديگرى اميدى پنهانى به حمايت چنين نيرويى داشته باشد آيا وقت خود را بيهوده صرف اين خواهد كرد كه با نوشتن ميثاق من و شما و امثال ما را قانع كند؟ با داشتن يك چنين حمايت نظامى چه نيازى به قانع شدن من و شما هست؟
آدمى كه تشنه قدرت باشد كافى است از همان حمايت هاى پنهان بهره برگيرد و بر خر مراد خويش سوار شود. آيا به راستى تصور مى فرماييد كه طرح چنين پرسش هايى در شأن فعال سياسى با تجربه اى مثل شما هست يا فقط براى راضى نگاه داشتن همان اندك شمار مدعيان جمهوريخواهى كه خودتان به درستى فرموده ايد جز كلمه جمهوريخواهى در كمتر نكته ديگرى با هم توافق دارند از سوى شما عنوان شده است”
خوب، باقر جان: وگيل مدافعِ سلطنت طلبان بودن آيا شاخ و دُم دارد، يا مدعى العموم بودن براى جمهوريخواهان؟ از شاهزاده رضا پهلوى چنان سخن مى گويى كه انگار “هرچه آن خسرو كند شيرين بُوَد”؛ و با جمهوريخواهان چنان سخن مى گويى كه انگار اين “كم شماران” شايسته ى هيچ نيستند مگر تو سرى و تو دهنى خوردن. از ديدگاه تو، هر چه رضا پهلوى مى گويد و مى نويسد، از پيش، “روشن” است، و درست و شك ناپذير است، و به روشنى و به درستى و بى چون و چرا در راستاى همسخن و همراه كردن “همه ى نيروهاى آزاديخواه”، است: آن هم تنها و تنها در راه برانداختنِ فرمانفرمايى ى آخوندى، و نه به هيچ انگيزه ى ديگرى؛ حال آنكه، از سوى ديگر، جمهوريخواهان هيچ سودايى در سر ندارند مگر سنگ انداختن در اين راه. و چنين است كه خود را وظيفه مند مى يابى به آراستن و پيراستنِ سخنان شاهزاده، از يك سو، و بدخواهانه و كژ نماياندنِ گفته هاى جمهويخواهان، از سوى ديگر: و در اين هردو راستا ـ دريغا! ـ حتى از ناراستى و هوچى گرى نيز رويگردان نيستى. برخى از سخنان شاهزاده در “ميثاق” او با مردم را من نيز، بى گفت و گو، درست مى يابم؛ و، در برخورد با تك تك شان، مى توانم بگويم: “جانا! سخن از زبان ما مى گويى” . متن اين “ميثاق”، اما ـ و بدبختانه ـ آلوده است به سخنانى كه از آنها بوهاى ناخوشايندى برمى خيزد. شاهزاده، در اين متن ـ همچنان كه در گفت و گوهاى راديويى و تلويزيونى ى خود، با كسانى كه او را “اعليحضرتا!” مى خوانند ـ انگار خود را “شاهزاده” به معناى “وليعهد” يا “وارث تاج و تخت شاه” نيز مى گيرد، و نه “شاهزاده” تنها به معناى “فرزند شاه”. و، يعنى كه، فراموش مى كند، يا خود را به فراموشى مى زند كه ـ گرچه او تا جاودان همچنان فرزندِ شاه يعنى شاهزاده خواهد بود، اما، تخت و تاجى ديگر در كار نيست تا او بتواند وارث آن باشد. و اين يعنى كه سخن گفتن از “نقش ويژه ى شاه در نظام سلطنت مشروطه” را ديگر ۲۴ سالى است كه تنها مى توان سخن گفتن از يك “تعريف”، با كاربرد پژوهشى و دانشگاهى، دانست و نه سخن گفتن از واقعيتى به هنگام، امروزين و آينده دار؛ درست است كه، در”نظامِ سلطنت مشروطه”، “پادشاه مقامى است كاملا” غيرمسئول و غيرمجاز به دخالت در امر حكومت، و تنها مظهر وحدت ملى و تداوم بخش هويت تاريخى و نماد يگانگى مردم در دفاع از استقلال و تماميت ارضى كشور خويش”. اين، اما، تعريفى منطقى است از نقش شاه در چنين نظامى كه با واقعيت تاريخى ى آن، در فرمانفرمايى ى “آن پدر و پسر”، هيچ همانندى و پيوندى نداشت. نه رضا شاه، در اين معنا، به راستى، يك “پادشاه مشروطه” بود و نه محمد رضا شاه. هردو خودكامه بودند؛ و همين خودكامگى ى ايشان بود، به راستى، كه تاج و تختِ دودمان پهلوى را بر باد داد و پرونده ى سلطنت در ايران را ـ من يكى اميدوارم براى هميشه ـ بست.
تعريفِ منطقى و مجردِ نقشِ شاه در نظام سلطنت مشروطه، البته، هنوز هم همان است، و تا جاودان همان خواهد بود، كه شاهزاده مى گويد و تو مى گويى. دكتر باقرزاده، اما، درست بودنِ اين تعريف را نيست كه به پرسش مى گيرد: تا تو، به پرخاش ـ و، مى بخشى ـ هوچى گرانه ـ از او بپرسى: “مگر در يك نظام پادشاهى ى مشروطه، نقش ديگرى هم مى شود براى پادشاه تصور كرد؟” انگار او منكر اين “تعريف” شده باشد، براى نمونه، كه، در سيستم اعداد طبيعى، صفر يك عدد است يا نقش يك عدد را بازى مى كند؛ يا كه، در نظام پادشاهى ى سوئد، شاه را با حكومت هيچ كارى نيست، و تنها نقش نمادى ملى را دارد! آقاى باقرزاده مى گويد سخن گفتنِ شاهزاده از نقشِ پادشاه در نظام سلطنت مشروطه نمونه اى است از سخنان او در “ميثاق” خود با مردم كه جمهوريخواهان را “نگران” مى كنند. و راست هم مى گويد. خودِ من يكى. من مى بينم ۲۴ سال است كه مردم ما اسيرِ ضد ملى ترين، ضدايرانى ترين، و ضدمردمى ترين فرمانفرمايى در سراسر تاريخ خويش اند؛ و، با اين همه، “وحدت ملى و هويت فرهنگى” ى ما كوچكترى آسيبى نديده است، آن هم به رغم جنگى كه ـ دست كم ـ “تماميتِ ارضى” ى كشور ما را هدف گرفته بود. در ۲۴ سال گذشته، شاهى در كار نبوده است؛ اما ايران همچنان ايران است و ايرانى همچنان ايرانى. و من بر بنياد همين واقعيت است كه نقشِ شاه در پادشاهى مشروطه را نقشى پوشالى، انگلى و بيهوده مى دانم: مقامى پرهزينه براى مردمانى نادار، كه هيچ كارى هم نمى كند و هيچ كاره اى هم نيست. كار او بايسته و سودمند نيز نمى شود، و نخواهد شد، حتى اگر “مكانيسم موروثى بودنِ” پادشاهى “به صورتى نهادينه شود كه نماد پادشاهى ى مشروطه هيچ گاه خود را از تجديد حمايت مردمى بى نياز نبيند”.
اين “پيشنهاد” شاهزاده ـ شايد براى هموارتر شدنِ راهِ او به سوىِ شاه شدن ـ نقشِ “پادشاه مشروطه” را بسى نزديك مى كند؛ به نقش يك “رئيس جمهور براى همه ى عمر”؛ و مى شد آن را چون پيشنهادى ـ به گفته ى تو، باقرجان! ـ “در باب لزوم ايجاد تحول در نهاد پادشاهى مشروطه پذيرفت و حتى ستايش كرد اگر، و تنها اگر، نظامى كه هم اكنون بر ايران فرمانروا است پادشاهى ى مشروطه مى بود. اما پادشاهى مشروطه در ايران ورافتاده است؛ و، از همين رو، اين سخن تو كه: “آيا از اين روشن تر در باب لزوم تحول در نهاد پادشاهى مشروطه مى شود سخن گفت؟” تنها يك هوچى بازى است. مُرده كه تحول نمى پذيرد، دوست من! ـ مگر آن، البته، كه تو نظام فرمانروايى در ايران آينده را از هم اكنون نظام پادشاهى ى مشروطه ببينى، يا بخواهى: كه، در آن صورت، و البته تنها در آن صورت، گيج كننده و شگفت انگيز نخواهد بود رنگ و بويى از چاپلوسى و هوچى بازى كه اين سخنانت در خود و برخود دارند: “آيا شما، آقاى باقرزاده! ، نظير چنين پيشنهادى را از زبان هيچ كس ديگرى جز ايشان شنيده ايد؟ و شما چه مشكلى داشته ايد كه به اين بخش بسيار مهم از نظرات ايشان در باب پادشاهى ى مشروطه اشاره اى نكرده” ايد؟!
زيرا، در آن صورت، آشكار خواهد بود كه تو نه تنها وكيل مدافع سلطنت طلبانى، بل، كه خود نيز تنى از آنانى.
چرا، به جاى شگفت زده شدن و هورا كشيدن از اين كه شاهزاده پيشنهادى دارد كه نظام پادشاهى مشروطه را به نظام جمهورى نزديك مى كند، از او نخواهيم تا واپسين گام را نيز به سوى مردم گرا شدن بردارد و جمهوريخواه شود؟ من، به جد مى گويم، او را، با دانش و بينش امروزين و شخصيت مردم پسندى كه دارد، شايسته ى اين مى دانم كه نخستين رئيس جمهور آينده ى ايران باشد. رياست جمهورى ى او با پادشاهى ى دلخواهش چندان فرقى هم نخواهد كرد؛ چراكه، در شرايط فرهنگى ـ اجتماعى ى كنونى ى ما، رياست جمهورى ى او، يا هر كس ديگرى، كم احتمال نيست كه “براى همه ى عمر” باشد!
و بى درنگ بگويم كه درست به دليلِ همين “شرايط” است كه من يكى بازگشت سلطنت ـ تو بگو پادشاهى ـ به ايران را سرنوشتى شوم مى شناسم براى ميهن و مردمان خويش. ميزان بى سوادى در جامعه ى ايرانى بدبختانه، هنوز بسيار بالا است. درصد بالايى از هم ميهنان ما زير خط فقر زندگانى مى كنند. تن دادن به زور و خودكامگى ، در درازاى تاريخ، درونى ى بسيارانى از ما شده است. و، از همه با اهميت تر، مردمان ما هنوز هيچگاه فرصتى را كه به راستى فرصتى باشد براى تجربه كردن دموكراسى به دست نياورده اند. گناه اين همه، البته تاكنون، بيش و پيش از همه، به گردن شاه و شيخ بوده است. اين حقيقت، اما، اين حقيقت را از ميان بر نمى دارد كه مردمان، در شرايط نادانى و نادارى، بت ساز يعنى خودكامه پرورند، گيرم سرانجام بت شكن يعنى خودكامه افكن نيز باشند. و درست است كه هم ميهنان ما، در “انتخاباتِ” همين يك هفته پيش، به سراپاى فرمانفرمايى ى آخوندى به فرياد گفتند “نع”؛ و اين نشانگرِ اوج گرفتنِ بيدارى وآگاهى ى سياسى ى ايشان است؛ اما ريشه دار بودنِ پدرسالارى و “استبداد آسيايى” در فرهنگهايى همچون فرهنگِ ما راه را براى بازگشتِ خودكامگى به كشورهايى همچون كشورِ ما، دست كم تا آينده هاى پيشبينى پذير، همچنان باز مى گذارد. و درست به همين دليل است ـ باقرجان! ـ كه همانندانم و من، بى گفت و گو، جمهورى را بر پادشاهى بر مى گزينيم .
و نگو: جمهورى هايى داريم كه رئيسهاشان فرزندان خود را به جانشينى ى خود مى گمارند؛ و جمهورى ى اسلامى را داريم كه، خام خام، آدم مى خورد.
آرى، داريم. -سوريه ى، حافظ اسد و كره ى شمالى ى كيم ايل سونگ، تا كنون، و ايكاش تا هميشه- كه اينها، اما، استثناء هايى شوم اند كه قاعده را گمان نمى كنم بتوانند براندازند. “پسرِ ناقص عقلِ” يك رئيس جمهور را آسانتر مى توان از كار بر كنار كرد تا پسرِ ناقص عقلِ يك پادشاه را.
و، تازه، مگر قرار نيست شاه در نظامِ مشروطيت تنها “نقشى نمادين” داشته باشد؟
شاهزاده ى ما، اما، از هم اكنون درباره ى همه چيز رهبرانه نظر مى دهد. مى شود آيا، و اصلا” درست است آيا، كه يك رهبر، با رسيدن به قدرت، از همه ى نظريه هاى سياسى ى خويش دست بردارد و، “زبان بريده، به كنجى” بنشيند و تنها “سلطنت” اش را بكند و به كارِ “حكومت” كارى نداشته باشد؟
گمان نمى كنم:
به ويژه كه آهنگِ گفتارِ شاهزاده، در”ميثاق” خويش با مردم، از آهنگِ گفتارِ يك شهروندِ عادى و ناسياسى ى ايرانى به دور است كه هيچ، از هم اكنون اِى همچين بفهمى نفهمى آريامهرانه نيز هست:
“من به آن عهدى كه در آن روزهاى تاريك با خود بسته بودم، در تمامى اين سالهاى پُرمشقت و رنج براى مردم كشورم، تا به امروز وفادار مانده ام: كوشش براى تماس با نخبگان فكرى و سياسى ايران، از داخل و خارج كشور، به ويژه كوشش براى تماس و گفت و گو با جوانان ... “.
و خودكامگى را شاهزاده تنها در گذشته هاى دور مى بيند، نه در همين ديروز آريامهرى:
“